توصیه ما به شما درباره سایت ...+18


با عرض سلام به شما بازدیدکننده محترم

ممکن است شما با سلامت کامل وارد سایت شده باشید

به شما هیچ تضمینی نمیشود که پس از خواندن مطالب سایت سالم از سایت خارج شوید

چون ممکن است کونتون از خنده پاره شود

در صورت بروز هر گونه مشکل خواهشا از ما شکایت نکنید




باید تنها باشی ...


باید بدجنس باشی ! تا عاشقت باشن !

باید خیانت کنی ! تا دیوونه ات باشن !

باید دروغ بگی ! تا همیشه تو فکرت باشن !

باید هی رنگ عوض کنی ! تا دوسِت داشتهباشن !

اگه ساده ای ! اگه باوفایی ! اگه یک رنگی ! همیشه تنهایی . .




یارانه حمام ...
  • مربوط به موضوع » طنز


رفتم حمام اومدم،دمه در بابام بهم میگه حدود 23 دقیقه حمام بودی

 که از این 23 دقیقه،15.30 صدای آب میومد.

 با توجه به اینکه هر 4.5ثانیه 1لیتر آب مصرف میشه تو 204 لیتر آب مصرف کردی

 وبا احتساب هر لیتر تقریبا 5تومن،تو 1000 تومن از یارانه خودتو مصرف کردی.

حواست باشه 44000تومن دیگه بیشتر نمونده.

 من : |-: |-:    و در حالی که داره میره بر میگرده و میگه راستی در 3،4 دقیقه اول صدایی نمیومد؛

بعدا در موردش توضیح میخوام.




کش شلوار ...
  • مربوط به موضوع » طنز


یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته،

 یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد!

خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه.

یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه دوباره موتور گازیه قیییییژ ازش جلو زد!

دیگه پاک قاط میزنه، پا رو تا ته میگذاره رو گاز، با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه.

همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!!

طرف کم میاره، راهنما میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده بزنه کنار.

خلاصه دوتایی وامیستن کنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: آقا تو خدایی!

 من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی کل مارو خوابوندی؟!

موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه: والله ... داداش.... خدا پدرت رو بیامرزه که واستادی...

 آخه ... کش شلوارم گیر کرده به آینه بغلت !!!!




مادر ...



در سونامی ژاپن وقتی گروه نجات زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود
 اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه چیز عجیبی دیدند
 زن با حالتی عجیب به زمین افتاده,زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغیر یافته بود,
ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند,
 چند ثانیه بعد سرپرست گروه,دیوانه وار فریاد زد!بیایید!زود بیایید!
یک بچه اینجاست بجه زنده است,وقتی آوار روی جنازه ی مادر کنار رفت
 دختری از زیر آن بیرون کشیده شد,مردم وقتی بچه را بغل کردند
یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه ی شکسته آن این پیام دیده می شد:
عزیزم اگر زنده ماندی هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت
 ♥ مادر ♥




طلا ...


طلا باش…

تا اگه روزگار آب ات کرد,

روز به روز طرح های زیباتری از تو ساخته شود

سنگ نباش…

تا اگر زمانه خرد ات کرد,

تیپا خوردهء هر بی سر و پایی بشوی..!!!




خاطرات بابانوئل ...
  • مربوط به موضوع » طنز


خاطرات کودکی بابانوئل:

 اون موقع بابانوئلی نبود.

 ولی شبهای کریسمس پیرمردی از سرزمین پارس، با یه بسته هدیه میومد پیشم و میگفت:

«نوئل کوچولو، آینده‌ی درخشانی در پیش داری» و ناگهان غیب میشد.

وقتی یکبار اسمشو پرسیدم، گفت:«میتونی عمو جنتی صِدام کنی...» و رفت




مدل ماشین ...
  • مربوط به موضوع » طنز


چند روز پیش سرخیابون منتظر تاکسی بودم...

یه امبولانس قبرستون از بغلم رد شد.... رو شیشش نوشته بود :

 تاحالا فکر کردی اخرین مدل ماشینی که سوار میشی چیه؟!

زورنزن..... مسافر خودمی.....




اعتراف صادقانه ...+18
  • مربوط به موضوع » طنز


غضنفر داشت میمرد به زنش گفت حالا که دارم میمیرم راستشو بگو چند بار بهم خیانت کردی.

زنه گفت راستشو بخوای سه بار.

یادته میخواستی بری تیم ملی راهت نمیدادن؟مرده گفت اره زنش گفت اون یه بار

زنش گفت یادته میخواستی گلبزنی کسی بهت پاس نمیداد از بازی بعد بهت همه پاس میدادن؟مرده گفت اره زنش گفت اونم یه بار

زنه گفت یادته گل میزدی تو استادیوم هیچکس تشویقت نمیکرد از بازی بعد همه تشویق میکردن؟...




انواع مرد ...+18
  • مربوط به موضوع » طنز


مردا دو مدل بیشتر نیستن:

یک مدل چشم و گوش بسته اند و تو سن کم ازدواج میکنن و بعد از اینکه چششون وا شد تازه میرن دختر بازی!!!

 یه مدل هم خوار دنیا رو گاییدن بعد میرن دنبال یه دختر چش و گوش بسته...!!!




دندون درد غضنفر ...
  • مربوط به موضوع » طنز


غضنفر دندونش درد میکرده میره دکتر میگه: همه رو بکش بجز اونی که درد میکنه..!

دکتر میپرسه چرا؟

میگه:بذار مثل سگ تنها بمونه!!




عشـــــق ...+18
  • مربوط به موضوع » طنز


عشـــــق مثل کـــون میمونه :

سفیـــد گــــرم نــــرم بـــزرگ جـــذاب دوســت داشتــنی آخـرش هـم میــریـنه بــه همـه چی....




آرزوی ایرانی ها ...
  • مربوط به موضوع » طنز


آرزوی ایرانی ها در چند دهه ی گذشته

دهه 50: اگه انقلاب بشه خوشبخت میشیم.

دهه 60 : اگه جنگ تموم بشه خوشبخت میشیم.

دهه 70 : اگه خرابی های جنگ رو بازسازی کنیم خوشبخت میشیم.

دهه 80 : اگه معجزه بشه خوشبخت میشیم.

دهه 90 : خدا کنه ازین بدبخت تر نشیم......




کارنامه مدرسه ...


پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود،

 باتعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده.

یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».

با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزیزم،

با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دخترجدیدم فرار کنم،

 چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو ...رو بگیرم.

من احساسات واقعی رو با ماری پیدا کردم، او واقعاً معرکه است،

 اما میدونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ،

لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره.

اما فقط احساسات نیست، پدر. اون ...

حامله است.ماری به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم.

 اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون.

ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه.

 نازنین چشمان من رو به روی حقیقت بازکرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه.

ما اون رو برای خودمون میکاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن،

برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن،

 دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و ماری بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره.

 نگران نباش پدر، من 16 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم.

 یک روز،مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت روببینی.

با عشق، پسرت،

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

پاورقی:

پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه دیوید.

فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست

 نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم!

هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن...




دو چشمش کور ...
  • مربوط به موضوع » طنز


زن حاجی برای سومین بار بود که تو حموم تا لباساشو در میاره زنگ خونشونو میزنن.

اولین بار گدا،دومین بار پستچی و سومین بار....!

یواشکی از پنجره ی حموم بیرونو نگاه میکنه و میبینه حسن آقا که هر دو چشمش کوره پشت دره.

خیالش راحت میشه که دیگه احتیاجی به لباس پوشیدن نداره.

لخت میره درو باز می کنه و میبینه حسن آقا یه جعبه شیرینی گرفته.

میارتش تو خونه، یه چایی براش میاره و لخت میشینه روبروش.

میگه چی شده یاد ما افتادی حسن آقا؟ شیرینی واسه چیه؟ خبریه؟

حسن آقا میگه: والا هفته پیش چشمامو عمل کردم گفتم شیرینی بگیرم خدمت برسم...




3 مریض بیمار ...


یه روز صبح یه مریض به دكتر جراح مراجعه میكنه و از كمر درد شدید شكایت میكنه .

دکتره بعد از معاینه ازش میپرسه: خب، بگو ببینم واسه چی كمر درد گرفتی؟

مریض پاسخ میده: «من برای یك كلوپ شبانه كار میكنم.

امروز صبح زودتر به خونه ام رفتم و وقتی وارد آپارتمانم شدم، یه صداهایی از اتاق خواب شنیدم!

وقتی وارد اتاق شدم، فهمیدم كه یكی با همسرم بوده!!

... در بالكن هم باز بود. من سریع دویدم طرف بالكن، ولی كسی را اونجا ن...دیدم.

 وقتی پایین را نگاه كردم،یه مرد را دیدم كه میدوید و در همان حال داشت لباس میپوشید.»

من یخچال را كه روی بالكن بود گرفتم و پرتاب کردم به طرف اون!!

دلیل كمر دردم هم همین بلند كردن یخچاله.


مریض بعدی میاد و دكتر بهش میگه: به نظر میرسه كه تصادف بدی با یك ماشین داشتی.

مریض قبلیِ من بد حال به نظر میرسید، ولی مثل اینكه حال شما خیلی بدتره!

 بگو ببینم چه اتفاقی برات افتاده؟

مریض پاسخ میده:

«باید بدونید كه من تا حالا بیكار بودم و امروز اولین روز كار جدیدم بود.

ولی من فراموش كرده بودم كه ساعت را كوك كنم و برای همین هم نزدیك بود دیر كنم.

من سریع از خونه زدم بیرون و در همون حال هم داشتم لباسهام را میپوشیدم،شما باور نمیكنید؛

ولی یهو یه یخچال از بالا افتاد روی سر من!


وقتی مریض سوم میاد به نظر میرسه كه حالش از دو مریض قبلی وخیمتره.

دكتره در حالی كه شوكه شده بوده دوباره میپرسه «از كدوم جهنمی فرار كردی؟!»

خب، راستش توی یه یخچال بودم كه یهو یه نفر اون را از طبقة سوم پرتاب كرد پایین!




2 مشهدی ...
  • مربوط به موضوع » طنز


جروبحث 2 مشهدی سر جای پارك ماشین :

 اگه بذری بذرم مذرم بذری ولی اگه نذری بذرم ابولفضلی نه خودم مذرم نه مذرم تو بذاری...




خاطره راننده تاکسی ...
  • مربوط به موضوع » طنز


یه راننده تاکسی تعریف میکرد:

یه بار ماشین پر مسافر بود منم به باد افتاده بود توی معدم, بدجوری اذیت میکرد,

منتظر بودم مسافرا پیاده بشن خودمو خالی کنم. اخرین مسافرو که پیاده کردم,

با تمام توان گفتم قرررررررررررت. اخی راحت شدما,

یهو دیدم یه صدایی از پشت سرم گفت اقا پیاده میشم. یهو عرقم زد.

 نگاه کردم دیدم یه پیرزنه. 1000 تومن داد, 500 تومن بهش برگردوندم,

 گفت مال خودت برو خرج کونت کن!!!!!!!




حیاط هواپیما ...
  • مربوط به موضوع » طنز

غضنفر مهموندار هواپیما میشه ،
 یک روز تعدادی بیمار روانی رو از یک شهر به شهر دیگه ای منتقل میکردند .
دیوانه ها از ذوق شروع به سر و صدا می کنند .
 خلبان به غضنفر میگه برو اینا رو ساکت کن .
بعد از چند دقیقه خلبان می بینه همه ساکت شدند .
 به غضنفر میگه چیکار کردی که ساکت شدند ؟؟؟
 میگه در رو باز کردم گفتم برید توی حیاط بازی کنید




برق ...
  • مربوط به موضوع » طنز

مادربزرگم دو سال پیش میخواست ختم انعام بگیره و
 تمام خانومای فامیلو یه خانوم مداح هم دعوت کرده بود.

از صبح همه داشتیم کمکشون میکردیم که یهو ، یک ساعت مونده به مراسم برق رفت .

مادر بزرگم به پدرم گفت:

سریع زنگ بزن اداره برق بگو برقمون رفته!

بابای ما هم زنگ زدو گفت:برق ما رفته!

یهو مادر بزرگم از اونور گفت:
بگو خانوم آوردیم، کلی پول دادیم، حالا برق رفته شما خسارت مارو میدی...؟؟؟

بابای ما هم هول شد و با عصبانیت به طرف گفت:

کلی پول دادم خانم آوردم ، حالا که برق نیست چه خاکی تو سرم بکنم؟
 شما خسارت میدی....؟!؟!

طرف هم نه گذاشت نه برداشت با خنده گفت:

دوست عزیز 2 تا شمع روشن کن شاعرانه تره...!!




تخمدان ...+18
  • مربوط به موضوع » طنز

یارو زنش مریض میشه میبرش دکتر,

دکتره میگه تخمدانش مشکل داره

یارو به زنش میگه:

پدر سوخته تو تخمدونم داشتیو من هر شب تخمام بیرون میموند؟؟؟




سورپرایز ...+18

یه روز یه دختر جوون سوار اتوبوس شد و کنار یک راهب با خدا و زیبا نشست .....
 و خیلی بی ادبانه و با تکبری خاص و بی مقدمه ازآن مرد با دین خواست
 که باهاش سکس داشته باشه....... !!!!
 مرد راهب با خجالت و شرم سریع جواب رد داد و پیاده شد......
 راننده اتوبوس قضیه رو فهمید و به دختر گفت
 من میدونم چطور میتونی با اون سکس داشته باشی.

اگه بخواهی به تو خواهم گفت !

اون راهب هر نیمه شب میره به قبرستان قدیمی و دعا میکنه تا خدا گناهانی که در
گذشته انجام داده ببخشه و تو باید مثل فرشته‌ها لباس بپوشی
 و بهش بگی :خدا اون رو بخشیده..

دختر افاده ای پوز خندی زد و به فکر فرو رفت و خلاصه به نزدیکترین فروشگاه لباس رفت
 نیمه شب دختر آماده شد و به قبرستون رفت و دید راهبه زانو زده و مشغول دعا کردنه

دختر گفت: ببین خدا دعاتو شنیده و اگه میخوای بخشیده بشی باید با من سکس کنی.

راهب ابتدا نگران شد ولی قبول کرد.

وقتی کارشون تموم شد دختر پرید و ماسکشو در آورد و گفت: /س/ور/پ/ر/ایز!!
 منم همون دختر صبح .... دیدی حریف من نشدی ....
 من هر آنچه بخواهم رو به دست میارررررررررم.

راهب هم پرید ماسکشو درآورد و گفت: /س/و/ر/پر/ایز!! اینم منم راننده اتوبوس..




» سبز » و » قرمز » ...

روزی رضاشاه با هیات همراه با ماشین جیپ در حال حرکت به سوی جنوب بوده
 که سر راه از یزد رد می شود و میبیند که مردم زیادی در آن جا گرد هم جمع شده اند.
 رضا شاه به جلو می رود و از حاضرین می پرسد که چه خبر شده..؟؟
در پاسخ می گویند که: آخوند فلان مسجد یک دعایی خوانده که کور مادرزاد
 را شفا داده است. رضا شاه می گوید: آخوند و فرد شفا یافته را بیاورید تا من هم ببینم.
 چند دقیقه پس از آن، آخوند را به همراه یکی… دیگر که لباس دهاتی به تن داشت
و شال سبزی به کمر بسته بود را نزد رضاشاه می برند. رضا شاه رو به شفا یافته می کنه
 و میگه: تو واقعن کور بودی…؟؟ یارو میگه: بله اعلا حضرت.. رضاشاه می پرسد:
یعنی هیچی نمی دیدی و با عنایت این آخونده بینایی خود را بدست آوردی..؟
یارو میگه : بله اعلاحضرت رضاشاه میگه: آفرین… آفرین… خب این شال قرمز رو برای
 چی به کمرت بستی…؟ یارو میگه: قربان… این شال که قرمز نیست…
این سبز رنگ هست..
بلافاصله رضاشاه شلاق رو بدست میگیره و میفته به جون اون شفایافته و آخوند و سیاه
 و کبودشون میکنه و میگه قرمساق کثافت پوفیوز بی همه چیز…
تو دو دقیقه نیست که بینایی بدست آوردی… ب
گو ببینم فرق » سبز » و » قرمز » رو از کجا فهمیدی…؟؟؟؟




حاضر جوابی انیشتین ...

حاضر جوابی جالب انیشتین به مرلین مونرو!

می گویند "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای نوشت به " البرت انیشتین " متن این نامه به این شكل بود:

فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان با زیبایی من و هوش و نبوغ
 تو چه محشری می شوند !

آقای " انیشتین " هم طی نامه ای به مرلین مونرو نوشت :ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم.
واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است .
فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !!!

http://up.vatandownload.com/images/5vpz6hsfkwjop9zrof28.jpg






مستان ...


مَردی قصد سفر کرد، دختر مجردی هم داشت

با خودش گفت دخترم رو میبَرم نزد امین شهر و میرم مسافرت و برمیگردم.

دخترشو برد پیش شیخ و ماجرا را براش توضیح داد و شیخ هم قبول کرد و رفت.

شب شد و دختر دید شیخ بستر دختر رو بغل بستر خودش آماده کرد و خواست که بخوابه،

دختر با زحمت تونست از دست شیخ فرار کنه،هوا خیلی سرد بود،

دختر بعد از فرار هیچ لباس گرمی بر تن نداشت.توی راه دید که یه جمع دور آتیش جمع شدن

 و دارند مشروب میخورن و مست کردند،با خودش گفت

 اون شیخ بود می خواست باهام اون کارو کنه ؛ اینا که مست هستند جای خود دارن

یکی از مست ها دختر و دید و به دوستاش گفت که سرتون به کار خودتون باشه.

توی این صحبت ها دختر از شدت خستگی و سرما از حال میره و میافته

یکی از مست ها میره دختر و بغل میکنه و میاره بغل آتیش تا گرم شه،

یه کم بعد که دختر بهوش میاد میبینه که سالمُ و گرمه و اونا دارن کار خودشونو میکنن،

اونجا بود که میگه یه پیک هم واسه من بریز و میخوره و این شعر رو میگه :


از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم

خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد

ترک تسبیح و دعا خواهم کرد

وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد

تا نگویند که مستان ز خدا بی خبرند




نتیجه سرچ تو نت ...
  • مربوط به موضوع » طنز


تو نت سرچ میکنم زیرنویس فلان فیلم...

نتیجه: کرم حجم دهنده و بزرگ کننده :|

سرچ میکنم سوالات کنکور 90...

نتیجه: سفت کننده و تاخیری بدون عوارض :|

سرچ میکنم خرید شارژ ایرانسل...

نتیجه : افزایش طول و کوفت و زهر مار :|

سرچ میکنم... کرم حجم دهنده و بزرگ کننده و سفت کننده و غیره...

نتیجه: مشترک گرامی طبق قوانین ج. ا دسترسی به این سایت امکان پذیر نمیباشد




ما واقعا چقدر فقیر هستیم …


روزی یک مرد ثروتمند ،

پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند ،چقدر فقیر هستند.

آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.

در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید :

نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر …

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: فکر کنم.

پدر پرسید : چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت :

فهمیدم که ما در خانه ، یک سگ داریم و آنها 4 تا .

ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است.

در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود ،

پسر اضافه کرد:

متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم…!!!




مبارزه با نفس ...


شب هنگامی دختری وارد خانه طلبهی شد و در را بست

و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید.

دختر پرسید: شام چه داری ؟؟

طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و

 به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.

صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،

شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند.

شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....

محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد.

شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟

و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟

محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ...

 علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود.

هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم

 تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از

سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ،

شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.

شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد

همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد

و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند.

از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.




صحبت کودک با خدا ...

الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.

مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید و با همان

بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند

گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم

خدا: چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو

دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست

نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟

مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای

بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب

میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.......... .





دیگران را از بالا نگاه نکنیم ...


ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم.

 یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است،

سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند.

 سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد.

 وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا

(با توجه ...به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!

بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند.

اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد

 که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینه اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست.

 او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعده غذایی‌اش را ندارد.

در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند.

 جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.

دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود.

 به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند،

 و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را.

 همه این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛

مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.

آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد.

و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند،

 و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است.


توضیح پائولو کوئلیو:

من این داستان زیبا را به همه کسانی تقدیم می‌کنم

 که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند.

 داستان را به همه این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان،

دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.


چقدر خوب است که همه ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم،

 وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچاره اروپایی که فکر می‌کرد

در بالاترین نقطه تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد،

و هم‌زمان می‌اندیشید: «این اروپایی‌ها عجب خُل‌هایی هستند!»